صفحه اصلى جديد
  با مردم در همه جاى ميهن
  فيلم هاى برگزيده جديد
  زندگينامه
  مسئوليتها
  تأليفات جديد
  اخبار و رويدادها

ENGLISH  English Version
 
صفحه اصلى تماس با ما
اخبار و رويدادها
ديپلماسى جنگ

    

گفتگوى دکتر ولايتى با هفته نامه مثلث درخصوص ديپلماسى جنگ که در شماره هشتم 5 مهر 88 چاپ شده است. اين مصاحبه توسط آقاى هادى خسروشاهين و همکارانشان  انجام شده است.  
سياست‌خارجى ايران در طول جنگ هشت ساله، مبتنى بر اصل نه شرقى و نه غربى بود، برخى پژوهشگران به اين نوع سياست خارجى عنوان عدم تعهد را داده‌اند. به نظر شما اين نوع سياست خارجى با وضعيت جنگى و بحرانى همخوانى دارد؟
سياست نه شرقى و نه غربى به‌خاطر جنگ اتخاذ نشد. اساسا يكى از مبانى جمهورى‌اسلامى همين سياست بود. در واقع اين سياست استقلال سياسى در صحنه‌هاى بين‌المللى را تبيين مى‌كند. اين مساله تقريبا از آغاز سلسله قاجار جزو خواسته‌هاى طولانى مدت ملت ايران بوده است.
دخالت‌هاى بيگانگان ‌در عرصه داخلى كشور و مشكلات ناشى از اين دخالت‌ها مثل اشغال ايران باعث شد كه مردم ما همواره در جست‌وجوى استقلال باشند. در جريان جنگ اول و دوم جهانى ايران كاملا اشغال شد. در سال 1907 نيز روسيه و انگليس، ايران را بين خود تقسيم كردند. در سال 1915 اين پروژه تكميل شد و ايران به دو منطقه نفوذ بين اين دو كشور تقسيم شد. در شهريور 1320 نيز پس از اعلام يك اولتيماتوم خاك ايران دوباره به اشغال بيگانگان در‌آمد. اشغال آذربايجان توسط قواى روس پس از پايان جنگ جهانى دوم و تاسيس حكومت‌هاى دست‌نشانده مثل حكومت جعفر پيشه‌ورى در آذربايجان از مشكلات ناشى از دخالت‌هاى بيگانگان در امور داخلى ايران بود. هجوم قواى روس به شمال ايران پس از اولتيماتوم 1322 قمرى در رابطه با عدم پرداخت ماليات توسط شجاع‌السلطنه، پسر مظفرالدين شاه و حوادث ناشى از آن يكى ديگر از مصاديق همين دخالت‌هاست.
بنابراين ما در طول 200 سال گذشته خسارت‌هاى زيادى از دخالت‌هاى بيگانگان در امور ايران متحمل شديم. آخرين اين دخالت‌ها هم كودتاى 28 مرداد عليه حكومت ملى دكتر مصدق بود.
براين اساس درخواست براى استقلال سياسى به‌تدريج قوت بيشترى در ميان مردم ايران گرفت. از همين رو مى‌توان گفت كه ريشه‌هاى سياست نه شرقى و نه غربى به حكومت دكتر مصدق باز‌مى‌گردد. در آن دوران نيز ايران سياست موازنه منفى را در پيش گرفته بود. در واقع سياست نه شرقى و نه غربى مدل تكميل شده موازنه منفى است.
همانطور كه اشاره كرديد كسب استقلال سياسى در طول تاريخ معاصر يك دغدغه هميشگى بوده است، ولى نكته مهم اين است كه ما پس از پيروزى انقلاب اسلامى شاهد يك عارضه در ميان نخبگان سياسى ايران هستيم و آن هم حساسيت بيش از اندازه به همكارى، اتحاد و ائتلاف با قدرت‌‌هاى بزرگ است. حتى در برخى مقاطع اين حساسيت باعث شده است كه ما در رابطه با قدرت‌هاى بزرگ اقدامات نسنجيده انجام دهيم. به نظر مى‌رسد اگر ما در طول جنگ اشتباهاتى از قبيل بازداشت نيروهاى حزب توده را آنچنان كه آقاى هاشمى در مصاحبه‌اى اعلام كرده‌اند، انجام نمى‌داديم يا دست به اقدامات تهاجمى عليه شوروى و آمريكا نمى‌زديم يا حتى از ميان دو قطب سرمايه‌دارى و كمونيسم، با شوروى وارد ائتلاف و اتحاد مى‌شديم، نه دغدغه‌مان در رابطه با استقلال خدشه‌دار مى‌شد و نه آسيب‌هاى دوران جنگ هشت ساله را متحمل مى‌شديم.
سياست خارجى يك موضوع چند بعدى است. اگر در اين حوزه يك بعد را ببينيم و به ساير ابعاد آن توجه نكنيم در پيشبرد اهداف سياست خارجى دچار مشكل مى‌شويم.
فراموش نكنيد ما در ايران حكومت اسلامى بنا كرديم. اين نوع حكومت مبتنى بر موازين اسلامى و ولايت فقيه است. نمى‌توان ادعاى حكومت اسلامى داشت ولى نسبت به تجاوز شوروى به افغانستان بى‌تفاوت بود. بنابراين بعد دينى قضيه حائز اهميت است. از ابتداى انقلاب تا به حال يكى از پشتوانه‌هاى اين حكومت، حمايت جهان اسلام بوده است.
پس چرا ما نسبت به كشتار مسلمانان در بوسنى يا در سين‌كيانگ چين بى‌تفاوت بوده‌ايم؟
اجازه دهيد خدمتتان عرض مى‌كنم، وقتى افغانستان توسط شوروى اشغال شد، فقط بعد دينى قضيه نبود. روس‌ها در آن زمان قصد داشتند بعد از افغانستان، بلوچستان را نيز اشغال كنند تا به آب‌هاى گرم خليج‌فارس دسترسى پيدا كنند.
در اين راستا، استان سرحد امروز پاكستان، عبدالوليدخان را به‌عنوان رهبر حزب چپ‌گراى آن استان علم كرده بود. او به‌دنبال ايجاد پشتونستان مستقل بود. عبدالوليد و روس‌ها قصدداشتند افغانستان، سرحد و بلوچستان را به يكديگر وصل كنند تا امكان دسترسى به آب‌هاى گرم فراهم شود.
اگر اين اتفاق مى‌افتاد، بلوچستان و خراسان ‌ايران نيز در معرض خطر قرار مى‌گرفت. بر اين اساس اگر جناح شرقى ما توسط روس‌ها و پيمان ورشو اشغال مى‌شد تا ما بتوانيم اسلحه‌هاى دست دوم را خريدارى كنيم مثل تانك تى 72، اصلا كارى عقلانى نبود.
اين نكته هم بايد در نظر گرفته شود كه ما در آن مقطع زمانى درگير جنگ با عراق بوديم. بنابراين ما از شمال، شرق و غرب در محاصره قرار مى‌گرفتيم. بنابراين عقل حكم مى‌كرد زمينه‌اى فراهم نكنيم تا اشغال افغانستان توسط روس‌ها از سوى ايران مشروعيت پيدا كند.
در واقع تثبيت ‌موقعيت روسيه در افغانستان به‌معناى در معرض خطر قرار گرفتن مرزهاى شرقى ما و به خطر افتادن امنيت ملى‌مان بود. فراموش نكنيم كه در مرزهاى شرقى ما جمعيت كمترى نسبت به شمال و غرب ساكن است و اين آسيب‌پذيرى اين منطقه را بيشتر مى‌كند. هيج سياستمدار عاقلى حاضر نيست موقعيت خود را در بلند‌مدت به خطر بيندازد براى اينكه از شوروى‌ها تجيهزات نظامى بخرد. از طرف ديگر شوروى پيمان نظامى 15 ساله با عراق داشت. از زمان كودتاى عبدالكريم قاسم در 1958 تا زمان جنگ تحميلى در سال 1980 يكسره عراقى‌ها با روس‌ها اتحاد داشتند. در زمان عبدالكريم قاسم، عبدالسلام عارف و در مقطع حكومت بعثى‌ها، عراقى‌ها با روس‌ها هميشه ‌پيمان نظامى داشتند، ولى ما نمى‌توانستيم از سنتو خارج و به ورشو ملحق شويم. بنابراين عقلاى وطن‌پرست ملت ايران چه در گذشته و چه در حال حاضر مصلحت ما را در موازنه منفى و سياست نه شرقى، نه غربى ديدند. اگر اين سياست موازنه منفى نبود ايران توسط روس‌ها يا انگليس‌ها در دوره ضعف حكومت‌ قاجار اشغال شده بود.
اين سياست در سراسر تاريخ معاصر ايران دنبال مى‌شود. البته در دوران حكومت ملى دكتر مصدق اين سياست شكل واقعى به خود گرفت. دكتر مصدق در اين راستا از روسيه و انگليس بريد و به آمريكا تمايل پيدا كرد. در اين راستا نيز با ترومن ديدار كرد تا از شر روسيه ‌و انگليس نجات پيدا كند.
در جنگ‌هاى ايران و روس نيز نخبگان ما ‌حاضر نشدند با انگليسى‌ها براى مقابله با روس‌ها پيمان ببندند بلكه فرانسوى‌ها وارد گود شدند آن هم به اين دليل كه فرانسه در كشور ما سابقه ‌استعمارى نداشت.
بر اين اساس مى‌توان گفت كه مصلحت ما هر طور كه محاسبه كنيد، در پيگيرى سياست نه شرقى و نه غربى است. روس‌ها نيز در دوران جنگ حاضر نبودند به ما تجهيزاتى بدهند كه موجب پيروزى ايران بر متحد نظامى آنها شود.
در طول جنگ هشت ساله، استراتژى ما يعنى نه شرقى، نه غربى دست نخورده ‌باقى ماند ولى به دليل يكسرى الزامات و واقعيت‌هاى ناشى از جنگ ما در حوزه تاكتيك‌ها و خط‌مشى‌ها دست به يكسرى تغييرات زديم. به نظر مى‌رسد برخى نخبگان ايران در همين چارچوب تمايل به همكارى محدود با آمريكا داشتند،‌ شاهد اين موضوع نيز سفر مك فارلين به ايران است، نخبگان ‌ايرانى در آن مقطع زمانى از سفر مك‌فارلين به ايران چه اهدافى را دنبال مى‌كردند؟
در آن ماجرا دخالت نداشتند. عده معدودى در اين ماجرا دخيل بودند. البته آن عده هم تمايل داشتند اين ماجرا محرمانه بماند تا بتوانند كارى از پيش ببرند. در سفر مك‌فارلين به ايران تجهيزات نظامى خريدارى شد مثل موشك تاب كه تانك مى‌زد و موشك‌هايى كه هواپيما‌ مى‌زد.
به هر حال اين تجهيزات به كار ما در جنگ مى‌آمد. افرادى كه در آن مقطع زمانى با مك‌فارلين قرارى را تنظيم كردند به‌دنبال يك معامله مقطعى بودند. البته اين معامله به سود ايران تمام شد. ولى با اين وجود كار بلندمدتى با آمريكايى‌‌ها انجام نشد چرا كه آنها حاضر نبودند در اين مسير اقدام اساسى كرده و گام عملى بردارند. آمريكايى‌ها به هر حال بايد كارى مى‌كردند تا نشان دهند رفتارشان نسبت به گذشته تغيير كرده است.
يكى ديگر از موارد همكارى محدود ايران و آمريكا در مورد تصرف فاو است، دو روايت از اين ماجرا وجود دارد، روايت اول مى‌گويد كه نوعى همكارى اطلاعاتى ميان ايران و آمريكا در مورد تصرف فاو وجود داشته و روايت دوم هم نگاه حداقلى به اين مساله دارد.
به عبارت ديگر آمريكايى‌ها به‌رغم اطلاع از تحركات ايران براى تصرف فاو، اين موضوع را به سازمان اطلاعات عراق گزارش ندادند. آيا مساله فاو را مى‌توان به‌عنوان يكى از مصداق‌هاى همكارى محدود ايران و آمريكا در دوران جنگ هشت ساله تلقى كرد؟
بنده در مورد اين قضيه اطلاع دقيقى ندارم و نمى‌دانم تا چه حد مبناى اطلاعاتى داشته باشد. البته به لحاظ سياسى معقول نبود آمريكايى‌ها اين كار را انجام دهند.
ولى اتفاقا از نگاه تحليلى چنين همكارى‌اى منطقى به نظر مى‌رسد؟ استراتژيست‌هاى آمريكايى مى‌گويند كه ايالات‌متحده در جنگ ميان ايران و عراق به‌دنبال سياست حفظ توازن بود، يعنى يكى از دو كشور ايران و عراق نبايد در جنگ شكست مى‌خورد يا به پيروزى مى‌رسيد، آيا اين كمك آمريكايى‌ها در تصرف فاو به نوعى تلاش براى برقرارى توازن در جنگ نبود؟
اين بالانس پس از فتح خرمشهر ايجاد شد. اگر مى‌خواستند كارى كنند، قبل از آن انجام مى‌دادند. بنده خودم در متن قضاياى سياسى آن زمان بودم. آمريكايى‌ها تا قبل از فتح خرمشهر گوش‌شنوايى در مورد شكايات ما به سازمان ملل متحد نداشتند. حتى قطعنامه‌هايى كه در سازمان ملل صادر مى‌شد، هيچ اشاره‌اى به عقب‌نشينى نيرو‌هاى عراقى از خاك اشغال شده ما نداشت. در اين قطعنامه‌ها صرفا برموضوع آتش‌بس تاكيد مى‌شد. آتش بس و سپس مذاكره در زمانى كه خاك يك كشور به اشغال در آمده است به سود كشور مهاجم تمام مى شود. براساس ارزيابى‌هاى اوليه در همان اوايل جنگ بين 50 تا 60 هزار كيلومتر مربع از خاك ما به اشتغال نيروهاى عراقى در‌آمد.
در فاصله 15 روز پس از آغاز جنگ، قطعنامه 479 صادر شد، ولى در آن قطعنامه تاكيد شده بود كه طرفين آتش‌بس را بپذيرند و مذاكره كنند. عراق بلافاصله اين موضوع را قبول كرد ولى ما زيربار نرفتيم. علت پذيرش اين قطعنامه نيز به اين خاطر بود كه عراق در آن زمان دست بالا را داشت. اين وضعيت را دقيقا ما در سال 1967 شاهد بوديم.
در آن سال اسرائيل به خاك اعراب حمله كرد و ساحل غربى رود اردن، صحراى سينا و بخشى از بلندى‌هاى جولان را به اشغال خود در‌آورد. پس از شش روز درخواست آتش‌بس صادر شد و اسرائيل نيز پذيرفت. از آن سال تا به امروز همچنان اين مناطق در اشغال اسرائيل باقى مانده است. ما به دليل همين تجربه تاريخى زير بار قطعنامه 479 نرفتيم. ما براى پذيرش آتش‌بس خواستار عقب‌نشينى عراق به مرزهاى بين‌المللى بوديم. اما آمريكايى‌ها و حتى روس‌ها صرفا به آتش‌بس اشاره مى‌كردند.
آنها تا فتح خرمشهر هيچ‌گاه از صلح صحبت نكردند. طرفدارى از صلح زمانى آغاز شد كه صدام شروع به دست و پا زدن كرد. به محض اينكه عراقى‌ها در خرمشهر شكست خوردند، استراتژيست‌هاى آمريكايى متوجه شدند صدام مرد ميدان نيست. از آن زمان به بعد بود كه آنها ‌از ضرورت صلح صحبت كردند.
تصرف فاو نيز مدت‌ها پس از فتح خرمشهر اتفاق افتاد. درحالى كه سياست آنها از زمان فتح خرمشهر تغيير كرده بود.
بنابراين آن توازنى كه آمريكايى‌ها خواستار آن بودند، با فتح خرمشهر به‌دست آمد، ولى با تصرف فاو اوضاع كمى به هم ريخت چون برداشت ايران اين بود كه براى بازپس‌گيرى مناطق اشغال شده خود بايد بخش‌هايى از خاك ‌عراق را به تصرف در بياورد.
هدف‌ نهايى ايران نيز بصره بود ولى آمريكايى‌ها به وحشت افتادند كه با فتح بصره، كويت و عربستان نيز در معرض خطر قرار خواهند گرفت. لذا به لحاظ عقلى خيلى منطقى به نظر نمى‌رسد كه آمريكايى‌ها ما را در فتح فاو كمك كرده باشند چرا كه آن وقت متحدان آنها در خليج‌فارس در معرض خطر قرار مى‌گرفتند.
ولى اگر عراق در جنگ به پيروزى مى‌رسيد، موى دماغ آمريكا در خاورميانه مى‌شد؟
كار از اين حرف‌‌ها گذشته بود. سوم خرداد 1361 آمريكايى‌ها متوجه شدند عراق اين كاره نيست. از آن زمان به بعد ديگر سلاح‌هاى معمولى براى عراقى‌ها كارساز نبود. بنابراين به عراق امكانات ‌و مجوز لازم را دادند تا از سلاح‌هاى شيميايى استفاده كند. كمپانى‌هاى آلمانى‌، هلندى‌ و انگليسى‌ به عراق امكانات لازم را براى توليد سلاح‌هاى شيميايى ارائه كردند.
مقصود شما اين است كه آمريكا و غرب در جنگ هشت ساله به‌دنبال پيروزى عراق بر ايران بودند؟
ابتدا اينگونه بود. اين موضوع هم مساله پنهانى نيست. بر همين اساس آقاى ديك‌چنى و رامسفلد به عراق رفتند و اين كشور را براى حمله به ايران تشويق كردند. عكس‌هاى آن ديدار‌ها نيز منتشر شده است. زمانى كه عراق به ايران حمله كرد كارتر گفت اميدواريم ايرانى‌ها نيز سر عقل بيايند.
در واقع كارتر به اصطلاح عوام ‌به ايران اعلام كرد كه حالا فهميديد يك من ماست چقدر كره دارد؟ كارتر با زبان بى‌زبانى گفت كه حالا فهميديد هزينه ‌ايستادن در برابر آمريكا چيست؟ از طرف ديگر بايد به اين نكته اشاره كنم كه آمريكايى‌ها در اين ماجرا سابقه‌دار‌ هستند. در مورد كودتاها يا انقلاب‌هايى كه از دست آمريكايى‌ها خارج شده، آنها سعى مى‌كنند ابتدا آن را در نطفه خفه كنند. اگر نتوانستند در مرحله بعد از كشور همسايه استفاده مى‌كنند. اين موضوع از انقلاب اكتبر 1917 در روسيه تا به امروز بارها توسط آمريكايى‌ها وغربى‌ها عملياتى شده است. در انقلاب 1917 انگليسى‌ها از شمال ايران از شورشيان ضدانقلاب بلشويكى حمايت مى‌كردند. يكى از مواد قرارداد 1921 ميان ‌شوروى و ايران نيز همين بود كه در صورت احساس خطر از سمت مرزهاى جنوبى خود بتوانند به ايران حمله كنند. آمريكايى‌ها همين كار را در منطقه آسياى جنوب شرقى انجام دادند و دقيقا ‌همين برنامه را در مورد اتيوپى و سومالى پياده كردند.
بنابراين وقتى آمريكايى‌ها نتوانستند حكومت تازه تاسيس جمهورى‌اسلامى را سرنگون كنند از طريق كشور همسايه ايران وارد عمل شدند. خودشان هم اين مساله را بيان مى‌كنند.
براين اساس مى‌توان گفت آمريكايى‌ها مى‌خواستند از طريق عراق، ايران را ساقط كنند، ولى چون در اين كار به موفقيت نرسيدند، وارد فاز ديگر برنامه‌هاى خود شدند. بر اين مبنا مى‌گويم كه معقول نيست آمريكايى‌ها، ما را در پيشبرد برنامه‌هايمان و پيشروى در خاك عراق كمك كرده باشند.
اين عاقلانه نيست كه بپذيريم آمريكا با دست خود زمينه نزديك شدن ايران به متحدان خود در خليج‌فارس را همانند كويت فراهم ساخته باشد.
ولى از زاويه ‌ديگر هم مى‌توان به اين موضوع نگاه كرد. ايران تنها كشورى است كه مى‌تواند در برابر عراق توازن ايجاد كند، لذا منطقى به نظر نمى‌رسد آمريكايى‌ها به‌دنبال آن بوده باشند كه حكومت ايران توسط عراق ساقط شود چرا كه با پيروزى عراق بر ايران كل موازنه در منطقه بر هم مى‌خورد، حتى اين مساله باعث مى‌شد دوست و متحد آمريكا در خاورميانه يعنى اسرائيل در معرض خطر قرار گيرد. لذا به نظر مى‌رسد هدف‌گذارى آمريكا از همان ابتدا بيرون آمدن دو بازيگر ضعيف از جنگ هشت ساله بود. اين مساله براى آمريكا به معناى حفظ توازن ‌بود. چون دو بازيگر مهم خاورميانه ديگر توان بر‌هم زدن توازن را در منطقه نداشتند.
آمريكايى‌ها از حكومت بعثى صدام حسين نگران نبودند، چرا كه صدام تنها با روس‌ها پيوند نداشت حتى سوسياليست‌هاى فرانسه مثل آقاى ميتران با صدام اتحاد داشتند. بر همين اساس هم دومين ‌تامين‌كننده تجهيزات نظامى عراق، فرانسه بود. طارق عزيز وزيرخارجه وقت عراق در مصاحبه‌اى با لوموند گفت كه اگر شما به ما كمك كنيد، ما مى‌توانيم دوباره به ايران حمله كنيم و مقاصد غرب عليه اين كشور را به اجرا در‌آوريم. به هر حال اگر امكاناتى در اختيار عراق گذاشتند تا اينكه به ايران حمله كند، اين بدان معناست كه آنها از اين موضوع آگاهى داشتند كه عراق بدون كمك و عنايت آنها توانايى پيشبرد هيچ‌كارى را ندارد آنچنان كه در ماجراى اشغال كويت اين موضوع را نشان دادند. بنابراين عراق كشورى نبود كه آمريكا و غرب از آن احساس خطر كنند.
سوال بعدى ‌در مورد پذيرش قطعنامه 598 در مورد ايران است، در ماه‌هاى منتهى به پذيرش قطعنامه، ايران وضعيت خوبى در جبهه‌هاى جنگ نداشت و دائم متحمل شكست‌هاى پى‌در‌پى مى‌شد، دستگاه ديپلماسى چگونه روند اجرايى شدن اين قطعنامه را پيگيرى كرد؟
در سال 1366 پيش‌نويس قطعنامه 598 شكل معقول‌ترى نسبت به گذشته پيدا كرد. ما در شكل‌گيرى چنين پيش‌نويسى نقش داشتيم. وقتى غربى‌ها فهميدند كه اگر صرفا آتش‌بس و مذاكره باشد، ايران زيربار نمى‌رود، در سياست خود تغييراتى دادند. به طور مشخص در آن زمان نماينده آلمان در سازمان ملل دائما با نماينده ما در اين سازمان مذاكره مى‌كرد تا نظر ايران در قطعنامه 598 گنجانده شود. بند‌هاى مورد نظر ما هم عقب‌نشينى به مرزهاى بين‌المللى به فاصله كوتاهى پس از آتش‌بس، مبادله اسرا و تعيين متجاوز بود.
اينها به خواست ما در قطعنامه 598 گنجانده شده. البته جرح و تعديلاتى ‌هم در اين خواسته ما انجام شد ولى در شكل كلان نظر جمهورى‌اسلامى در قطعنامه اعمال شد.
كار به جايى رسيد كه بعد از تصويب قطعنامه 598، ما زيربار قطعنامه بدون ترتيبات ‌اجرايى نرفتيم. لذا دبير‌كل سازمان ملل سرانجام اين كار را انجام داد ولى عراق زير بار نرفت. به عبارت ديگر از سال 1366 تا 1367 مذاكراتى در اين باره در گرفت. عراق در آن مذاكرات مى‌گفت كه ما فقط قطعنامه را قبول داريم و ما نيز بر اين مساله تاكيد مى‌كرديم كه ترتيبات را مى‌‌پذيريم چرا كه قطعنامه به صورت بالقوه حالت اجرايى نداشت و اجراى آن نياز به يكسرى ترتيبات داشت.
يكى از اين ترتيبات‌ روز آتش‌بس بود. در قطعنامه 598 به روز آتش‌بس اشاره نشده بود. در مورد زمان عقب‌نشينى و تبادل اسرا هم در قطعنامه مورد مشخصى وجود نداشت.
به‌طور مثال اين بحث‌ها مطرح بود كه پس از چند ماه از زمان آتش‌بس، بايد عقب‌نشينى و تبادل اسرا انجام شود. موضع عراقى‌ها هم در مورد اينكه فقط قطعنامه را قبول دارند، كاملا آگاهانه بود، چرا كه آنها مى‌دانستند در قطعنامه 598 هيچ اشاره‌اى به روز آتش‌بس، عقب‌نشينى، تبادل اسرا و برآورد خسارت‌ها نشده بود. شايد به همين دليل بود كه پس از پذيرش قطعنامه توسط ايران، منافقين با حمايت عراق به خاك جمهورى اسلامى تجاوز كردند. خود اين موضوع نشان مى‌دهد كه عراقى‌هاى در گفتارشان صادق نبودند.
در همين راستا آنها حاضر نبودند در مورد روز آتش‌بس هم مذاكره كنند. بنده به نيويورك رفتم، ولى طارق‌عزيز نيامد. بنابراين مجبور شدم مدتى در نيويورك بمانم تا بالاخره بندر بن‌سلطان، سفير عربستان در آمريكا در ماجرا دخالت كرد. فيصل هم در همان زمان به بغداد سفر كرد. آمريكايى‌ها نيز عراق را تحت فشار قرار دادند و سرانجام صدام حسين مجبور شد آتش‌بس را بپذيرد. بهانه عراقى‌ها در مورد عدم پذيرش آتش‌بس بحث لايروبى اروند‌رود بود. آنها مى‌گفتند بايد اول تكليف لايروبى مشخص شود بعد ما آتش‌بس را بپذيريم. ولى واقعا اين موضوع بى‌تناسب با ماجراى آتش‌بس بود. اصلا در قطعنامه 598 به لايروبى اروند‌رود اشاره نشده بود. همين موضوع نشان مى‌داد عراقى‌ها حاضر به پذيرش آتش‌بس نبودند. البته ما مذاكره در مورد اروند‌رود را هم پذيرفتيم. در مذاكرات گفتيم كه لايروبى اروند‌رود بايد براساس قرارداد 1975 انجام شود. طبق اين قرارداد براى تعيين‌تكليف اروندرود بايد اتاقى به نام سى‌بى‌سى تشكيل شود. در اين اتاق دو نفر از ايران و دو نفر از عراق مى‌نشينند و چگونگى لايروبى را مشخص مى‌كنند. نحوه لايروبى نيز بايد براساس خط القعر مشخص شود. براساس همين خط عميق‌ترين نقاط رودخانه را به يكديگر وصل مى‌كنند تا نصف رودخانه و تملك كشورها بر آن مشخص شود.
عراقى‌ها حتى اين موضوع را نيز قبول نداشتند. مى‌گفتند ديگر لايروبى مشخص است، همين‌طورى مى‌رويم لايروبى مى‌كنيم. لذا مشخص شد كه عراقى‌ها به دنبال رخنه‌اى بودند تا از طريق آن مهمترين بخش قرارداد 1975 را به هم بريزند و سپس ادعاى مالكيت بر كل اروند‌رود را بكنند. هدف نهايى عراق در واقع ملغى كردن كل قرارداد الجزاير بود. آنها به دنبال قرارداد جديدى بودند، چرا كه قرارداد جديد با توجه به شرايط پس از وقوع انقلاب اسلامى به طور قطع مختصات قرارداد 1975 را نداشت. لذا امكان تنظيم قرارداد جديد هم‌عرض با قرارداد الجزاير براى ايران فراهم نبود. با اين وجود به دليل فشارهاى بين‌المللى و تلاش‌هاى ما در نيويورك، عراقى‌ها پذيرفتند در 29 مرداد 1368 آتش‌بس برقرار شود.
پس از پذيرش آتش‌بس، مذاكرات در مورد چگونگى اجراى قطعنامه 598 آغاز شد. مذاكرات ما فقط در ژنو 20 روز طول كشيد. چراكه عراقى‌ها حاضر نبودند حتى يك ميليمتر عقب بروند. به همين دليل مذاكرات نزديك به دو سال طول كشيد و عراقى‌ها حاضر نبودند قطعنامه را اجرا كنند. با وجود تمامى اين مشكلات بايد به اين نكته اشاره كنم كه دستگاه ديپلماسى ما در قطعنامه 598 نقش پررنگى داشت. كافى است اين قطعنامه را با قطعنامه 479 مقايسه كنيد. تفاوت اين دو قطعنامه كاملا آشكار است. مهمترين اين تفاوت‌ها در عقب‌نشينى به مرز‌هاى بين‌المللى و تعيين متجاوز است. صدام حسين در اواخر حكومت خود نيز براى ما پيغامى فرستاد كه اگر از بند 6 يعنى تعيين متجاوز صرف‌نظر كنيد ما نيز ميله‌هاى مرزى را بر‌‌مى‌داريم. ولى ما ايستادگى كرديم تا بالاخره صدام‌حسين از بين رفت ولى اين بند 6 در قطعنامه باقى ماند. كمتر مذاكرات بين‌المللى را داريم كه تا اين حد داراى مستندات باشد. هم قرارداد 1975 و هم قطعنامه 598 از اين ويژگى برخوردارند. هيچ‌كدام از قراردادهاى بين‌المللى به استحكام قرارداد 1975 و هيچ يك از قطعنامه‌هاى سازمان ملل به قوت قطعنامه 598 وجود خارجى ندارد.
شواهد تاريخى نشان مى‌دهد كه در جريان جنگ هشت ساله تقريبا تمامى كشورهاى عربى به جز سوريه عليه ايران بودند، درست است؟
درست نيست. سوريه، ليبى، الجزاير و يمن جنوبى با ما جلسات متعددى داشتند. اين كشورها به يك علت ديگر جبهه‌اى را به نام پايدارى در برابر كمپ‌ديويد تشكيل داده‌بودند. چون اين كشورها در قضيه كمپ‌ديويد با ما هم‌موضع بودند از ايران حمايت كردند. بايد به اين نكته نيز اشاره كنم كه در طول جنگ، ليبى حمايت‌هاى بسيار ارزشمند تسليحاتى از ايران كرد، يعنى كمك‌هاى اين كشور در پيشبرد ما در جنگ نقش بسيار استراتژيكى داشت.
ولى اگر منطقه خاورميانه را به آن معناى موسعش كه حتى كشورهاى شمال آفريقا را در بر گيرد در نظر نگيريم آن وقت به جز سوريه در خاورميانه هيچ كشور ديگرى از ما حمايت نمى‌كرد.
اين درست است. ولى شما به دنبال يارگيرى با ياران بى‌خاصيت كه نيستيد. آنها مى‌خواستند جنگ را عربى - فارسى كنند. ولى حداقل چهار كشور عربى در كنار ما بود تا جنگ عربى - فارسى نشود. در كشورهاى حوزه خليج فارس نيز موضع عمان و امارات با ساير كشورها يكسان نبود. يمن شمالى نيز در سال‌هاى پايانى جنگ موضعى متفاوت از گذشته اتخاذ كرد. ما يك هدف را دنبال مى‌كرديم و آن اين بود كه اعراب به صورت يكپارچه دركنار عراق قرار نگيرند و جنگ را عربى - فارسى نكنند.
به جز بحث اين چهار كشورى كه مطرح كرديد، بحث پيچيده و مبهى در مورد اسرائيل وجود دارد. اسرائيل در سال 1980 به نيروگاه هسته‌اى عراق حمله كرد. كارشناسان اين اقدام را يك مطلوبيت براى ايران در مقطع جنگ با عراق مى‌‌دانند چرا كه اگر عراق به سلاح‌هاى هسته‌اى مجهز شده بود كار جنگ به سود بغداد تمام مى‌شد. آيا با در نظر گرفتن اين مساله مى‌توان اين ارزيابى پژوهشگران غربى را مورد بررسى و ارزيابى قرار داد كه ايران و اسرائيل در مقطع جنگ در مورد شكست صدام‌حسين منافع مشترك داشتند؟
اسرائيل به خاطر ايران مركز هسته‌اى عراق را نزد.
بله درست است. ولى اين كار نوعى مطلوبيت براى ايران بود؟
اسرائيل به دنبال آن بود كه كشورى در اطراف مرزهايش داراى سلاح هسته‌اى نباشد. ولى به نظر من اسرائيل در آن مقطع زمانى اساسا با ايران منافع مشترك نداشت. در زمان رژيم شاه بن‌گورين طرحى داد در مورد تشكيل مثلث ايران، تركيه و اتيوپى به‌عنوان كشورهاى غير‌عربى خاورميانه و از طرف ديگر اسرائيل. لذا اسرائيل به دنبال بهبود روابط خود با اين سه كشور بود.
مقصود از منافع مشترك، منفعت در چارچوب يك استراتژى بلند‌مدت نيست. بلكه منافع در مقطع كوتاه و حداقل در دوره جنگ است.
نه اين طور نيست. چرا كه بعدها مشخص شد عراقى‌ها با اسرائيلى‌ها در اواسط جنگ ارتباط داشتند. آنها حاضر بودند با اسرائيل ارتباط داشته باشند در عوض اينكه در مقابل ايران تقويت شوند. اين درحالى بود كه ايران به هيچ عنوان حاضر نبود در برابر اسرائيل كوتاه بيايد. سال 1973 در جريان چهارمين جنگ اعراب و اسرائيل يك تيپ عراقى در اردن مستقر بود ولى آنها تكان هم نخوردند. هيچ‌گاه هيچ‌نيروى عراقى در زمان حكومت بعثى‌ها عليه اسرائيل در هيچ مجموعه‌اى وارد نشد. عراق فقط حرف مقابله با اسرائيل را مى‌زند. بنابراين كاملا در مورد اين مساله ترديد وجود داشت كه اسرائيلى‌ها با عراقى‌ها مشكل داشته باشند. در اواخر حكومت صدام ديگر ارتباط با اسرائيل كاملا علنى شده بود.
هفته نامه مثلث
سه شنبه 7 مهر 1388
صفحه اصلى | با مردم در همه جاى ميهن | فيلم هاى برگزيده | زندگينامه | مسئوليتها | تأليفات | اخبار و رويدادها